بسم الله الرحمن الرحيم

سخن امروز من تخيل سروانتس (Cervantes) و واقعيت روزگار ماست .

رييس محترم دانشگاه !
دانشجويان عزيز!
خانم ها و آقايان !
رمان دن کيشوت چونان آيينه اي است که ما مى توانيم بخشى از وضعيت جهان کنونى را در آن مشاهده کنيم ، مگر نه اين است که يکى از شخصيت هاي جالب اين رمان  دانشجويى است که در نقش قهرمان آيينه ها(Knightofmirrors) ظاهر مى شود؟ به گفته يکى از رمان نويسان معاصر، کار رمان و کار سروانتس (Cervantes) کاوش  درباره چيزي است که هايدگر آن را ((فراموشى وجود))خوانده است . رمان به کاوش در باب همه وجوه مختلف زندگى مى پردازد و ضمن توصيف دقيق ، آن را به ما نشان مى دهد. کشف و نمايش متفکرانه وجوه مختلف زندگى راهى است که با سروانتس آغاز شد و پس از او به دست متفکران و رمان نويسان بزرگ ادامه يافت . مارسل  پروست (Marcel proust)در پى وصف ((زمان از دست رفته )) عمر خود را سپري کرد و داستايوفسکى ميل به جنايت را تحليل کرد و تولستوي در باب دلبستگى آدمى به خاک و صلح و جنگى که بر سر خاک خود با ديگران دارد ما را به فکر وامى دارد وتوماس مان  (Tomas Mann) خواننده را به ((کوه جادويى )) رهنمون مى شودکه مرز ميان افسانه و واقعيت و خواب و بيداري و عقل و جنون در آن مخدوش و لغزنده است . با اين وصف آيا نمى توانيم بگوييم تخيل سروانتس و شروع رمان ،گشايش راهى جديد است براي آشنايى و شناخت وجوه تودرتو و پيچيده وجود و حيات انسان  راهى که  نهايتا به جهانى منتهى مى شود که به ((جهان کافکايى )) شهرت دارد؟

در ذهن و زبان و جهان کافکايى ، قدرت ، ماهيتى مکشوف و صريح دارد.قدرت در جهان  کافکايى که با جهان امروز تطبيق مى کند قدرتى است معطوف به خود. اين قدرت  نمى خواهد چيزي را به دست آورد، بر جايى تسلط بيابد، اگر از اين مقاصد و اهداف  سخن گفته شود. اين سخن احيانا درسطح ((زبان سياسى )) صادق است . اما، اگر ما بتوانيم وضعيت کنونى قدرت رادر جهان به نحو وجودي (انتيک ) و وجودشناختى  (انتولوژيک ) بشناسيم دراين صورت به وضوح خواهيم ديد که ميان آنچه به اصطلاح  اهداف سياسى يااقتصادي براي اعمال و اجراي قدرت ناميده مى شود با حقيقت  وجودي قدرت ، فاصله اي زياد وجود دارد. قدرت در روزگار ما بى مقصد،بى مسووليت ، حتى  بى خواست و آرزوست . قدرت چيزي جز خود رانمى خواهد، درست مثل رباخواري که هوس  او از داشتن پول براي بهره مندشدن از آن ، به مرور تبديل مى شود به شهوت کسب پول  براي پول و نه چيزديگر. قدرتى که در پى دستيابى به قدرت است ، مصداق بارز نيهيليسم است اگر قدرت نظامى ، جهان را تهديد مى کند، به دليل شکست تفکر امروز در معطوف ساختن قدرت به امري انسانى و اخلاقى است  قدرتى که طالب قدرت است ، موجب و موجد نيهيليسمى است که حيات مادي و معنوي روزگار ما را تهديد مى کند.

فکر اخلاقى و اجتماعى از قرن شانزدهم تا امروز تحولات گوناگونى پيداکرده است . براي کسانى که امروز در زمان رواج تفکر موجود زندگى مى کنند،گاهى بعضى از نکات  و مسايل اين تفکر، بديهى ، هميشگى و بلامعارض جلوه مى کند. امروز ما به راحتى  خلاقيت هنرمندانه و شاعرانه را انسانى تر ومهم تر از هوشمندي نظامى مى دانيم ، در حالى که يکى از دل مشغولى هاي مستمر سروانتس اهميت شمشير است در برابر قلم و يکى از انگيزه هاي نگارش دن کيشوت ، جلوگيري از نوميدي مردم از گرايش به  آيين قهرمانى است . راه رمان ، يعنى راهى که مى خواهد نهايتا به کشف مجدد جهان پايان يابد،با سروانتس  شروع شد. جهان زمان او جهانى بود که آرام آرام عالم رمانس راترک مى کرد تا به عالم  رمان که در آن ((عليت )) (causality) به جاي ((خرق عادت )) (extraordinary) و ((پيوستگى )) (continuity) حوادث به جاي ((يگانه )) و ((بى نظير بودن )) حوادث مى نشست ، وارد شود. تخيل سروانتس و رمان دن کيشوت گرچه مشحون از جنگ و مبارزه است ، اما پا به پاي  جنگاوران ، عاشقان جان سوخته اي که هنوز گردي ازمعصوميت قرون وسطى و رمانس بر چهره دارند، نيز حضور دارند. راهى که رمان از دن کيشوت سروانتس تا کتاب 1984  جرج اورول (Orwell) پيمود،راهى پرفراز و نشيب است و تمام آن را نمى توان طى  مقاله اي کوتاه تصويرکرد. اما با درد و اسف بايد گفت بسياري از عناصر زيبا و انسانى  عالم سروانتس جهان ما را ترک کرده اند و به جاي آن عناصري از وحشت و شکنجه و اختناق که عناصر اصلى رمان پيشگويى کننده اورول است بر جهان سايه انداخته است . در کتاب 1984 همه چيز بايد در مرآ و منظر ((برادر بزرگ ))(Bigbrother) باشد حتى  لطيف ترين رابطه انسانى که فاخرترين فصل هاي همه رمانس هاي مختلف و هم چنين  اساسى ترين بخش هاي رمان هاي بزرگ را تشکيل مى دهد، در عالم 1984 بايد تحت  نظارت ومراقبت و بلکه مشاهده مستقيم ((برادر بزرگ )) باشد.

حکومت ((برادر بزرگ ))اورول از لوياتان هابز بسيار وحشتناک تر و غيرانسانى تر است .واقعيت روزگار ما به چه سويى مى رود؟ سخن من تنها ناظر به فلان دولت و بهمان قدرت نيست ، جهان  امروز ما، جهانى است که دائما از حريم خصوصى افراد به عنوان حريمى مقدس سخن  مى گويد، به نحوي که هيچ کس حق تجاوز و تعدي به آن را ندارد، اما با بسط غول آساي  تکنولوژي ، هيچ خلوتى و هيچ امنيتى نه تنها براي حکومت ، بلکه براي افراد نيز باقى  نمى ماند. ((برادر بزرگ )) اورول معمولا به حکومت هاي فاشيست و کمونيست تطبيق داده مى شود، ولى مگر نمى توان با عناوين ديگري همه حريم هاي شاخته شده بين المللى را درهم  شکست و دائما دشمنى فرضى را خلق کرد که براي مقابله با او چنين اعمال خلافى ، مشروع جلوه کند. عشق در زبان سروانتس هنوز طعم جهان رمانس را دارد، از شهوت  ممتاز است ،لطيف و عميق وتهذيب کننده است ، اما بسط مناسبات انسانى از زمان او چه  در عالم واقع وچه در جهان رمان ، منتهى به خلق و ايجاد شهر ((برادر بزرگ )) شده  است ،شهري که در او پوشيده ترين مناسبات انسانى ، به جهت شهوت بيمارگونه وتوتاليتر (Totalitarian) قدرت سياسى ، بايد در مقابل چشمان وقيح قدرت پديد آيد و بديهى است  که چنين چيزي محال است  از اين جا يکى ديگر ازوجوه انسانى زندگى اجتماعى ما آشکار مى شود. معلوم است که وقتى تکنولوژي و قدرت متکى به تکنولوژي ، براي انسان خلوتى باقى  نگذاشت ، آدمى تبديل به موجودي مى شود که از دست مى دهدآزادي ديده نشدن را، آزادي در اختيار داشتن جايى را که دور از چشم هرناظري ، با خود خلوت کند و به  آن چه مى خواهد فکر کند و فکر کند به آن کسى يا آن چيزي که دوست دارد. اين چنين  موجودي کم کم توانايى ((دوست داشتن )) را از دست مى دهد و کيست که امروز قحطسالى  محبت را که روزبه روز بر دامنه آن افزوده مى شود نبيند؟

و اين يکى ديگر از خصوصيات جهانى است که در ادبيات به ((جهان کافکايى )) معروف شده است .دن کيشوت  در پايان سير طولانى که برايش پيش مى آيد به خانه بازمى گردد، جايى که قدرت  افسارگسيخته متکى بر تکنولوژي وجود آن راناممکن ساخته است  مردمان اين روزگار ((خانه )) ندارند و از اين روي مضطرب و پريشانند. اضطراب و پريشانى انسان روزگار ما، از بى خانمانى است  خانه او تخريب شده است و او هنوز نتوانسته بر خرابه هاي  آن ، کلبه اي حقير بنا کند. در يکى از زيباترين استعاره هاي کتاب دن کيشوت مى خوانيم که وقتى غبار فرو مى نشيند معلوم مى شود که سپاه خصم چيزي جز گله گوسفندان بى آزار نبوده است . آيا مى توانيم به فرو نشستن غبار در مقابل ديدگان قدرت هاي بزرگ اميدوار باشيم ؟ حضار محترم ! چگونه مى توانيم اوضاع و احوال روزگار کنونى را در آيينه ذهن و فکرسروانتس ببينيم ؟

اين نکته مهم ترين مساله اي است که در اين بحث مى توان مطرح کرد. اساسى ترين مساله در دن کيشوت اين است که او فرزند زمان خود نيست .او در روزگاري  مى خواهد علم قهرمانى را به دوش بگيرد که ديگر زمانه شواليه گري به سر رسيده است . دن کيشوت مى خواهد نسبت ميان تخيل وواقعيت را معکوس کند. در زندگى روزمره ، آن چه  لاجرم متبع است ، واقعيت خارجى است و همين واقعيت است که مى تواند منشاء لايزال  تخيل هنرمندانه واقع شود. اما اگر کسى تخيل را در زندگى واقعى اصل قرار داد و واقعيت راسايه تخيل پنداشت ، در اين صورت معلوم است که چگونه نظم و نسق مناسبات  زندگى او يکى بعد از ديگري ازهم گسيخته مى شود و دن کيشوت داستان از هم گسيختگى  و فلاکت چنين شخصى است . بسياري از روشنفکران و سياستمداران بوده و هستند که جهان را به اندازه قد و قواره  خيال خود خواسته اند و فاجعه تنها در خلط ميان وهم و واقعيت نيست ، فاجعه در اين  است که آنها تمام قدرت جامعه و کشور خود را در راه تحقق چيزي به کار گرفته اند که  اساسا وجود ندارد.

بلافاصله و در همين جابراي رفع هرگونه سوتفاهم بايد توضيح دهم  که هيچ کس حق ندارد ونمى تواند از متفکران و سياستمداران ومردمان يک جامعه  بخواهد که دست ازآرمان خواهى و اشتياق به زندگى و جامعه اي عادلانه تر و انسانى تر بردارند وتسليم ((امر واقع )) شوند. نه ، اصلا سخن از تسليم شدن به واقعيت موجود وسپر انداختن در برابر وضع کنونى عالم نيست . کيست که حقيقتا از وضعيت موجود خرسند باشد؟ مگر جهانى که در آن هر روز هزاران کودک گرسنه مى ميرند وهزاران  بيمار، با درد و شکنجه به هلاکت مى رسند، جهانى است که بايد تماما آن را پذيرفت و براي تغيير و بهبود آن نکوشيد؟ بحث بر سر اين نکته نيست . بحث بر سر اين است و تنها مساله مهم نيز همين است که باتخيلات دن کيشوتى بيشتر خود و جهان خود را غرق هلاکت و فقر و فسادمى کنيم و اين درس بزرگى است که از ذهن خلاق سروانتس  مى توان آموخت .

 البته انصاف مقتضى اين نکته نيز هست که خلط ميان احکام خيال و واقعيت تنها در اردوي کسانى نيست که مى خواهند بدون معرفت و تجربه و تنها باتکرار آرزوهاي خود وضع جهان را عوض کنند، بلکه کسانى که در مقابل اين گروه هستند و مى خواهند با هر وسيله اي و با اعمال هرگونه خشونتى ، جهان را بر محوري به گردش درآورند که در آن  گردش تنها به اصطلاح ((منافع ملى ))آنها حفظ شود، نيز در حقيقت تفاوتى با گروه اول  ندارند و ناگفته نماند که اين ((منافع ملى )) از قطب شمال شروع و به قطب جنوب ختم  مى شود و بر تمام شرق و غرب سايه افکنده است ! تفاوت بزرگى که در بيان تخيل سروانتس و واقعيت روزگار ما موجوداست اين است که  دن کيشوت گرچه دائما از منبع وهم خود ارتزاق مى کند ونشانه اين وهم گسترده ، نبرد تن به تن او با آسياب هاي بادي است و اين که اوکاروانسراي مخروبه را دژ مستحکم ، و مردمان معمولى را ساحران بدطينت وزنان خدمتکار را شاهزاده مى بيند، اما ضمنا انسانى است با شرف وانسان دوست و مهربان . ولى متابعان سياسى دن کيشوت در روزگار ما، فاقدمحاسن اخلاقى و عاطفى او هستند. نگاه کردن دن کيشوتى به جهان ، وقتى فاقد عاطفه ، انسان دوستى و شفقت و ترحم باشد يا منجر به ترورهاي وحشتناک و وحشيانه مى شود و يا منجربه جنگ هاي مهيبى که  اصلا جنگ نيست زيرا در جنگ بايد کسى در مقابل ديگري بجنگد. جنگ هاي زمان ما، وقتى توسط قدرت هاي بزرگ محقق مى شود، تخريب و کشتار و نابودي يک طرفه است .

تخيل سروانتس کسى راخلق کرده است که به گفته تور گينف (Turgenev) ((براي خود زندگى کردن ودر غم خود بودن چيزي است که دن کيشوت آن را شرم آور مى داند. اگر بتوان چنين گفت او هميشه بيرون از خود و براي ديگران زندگى مى کند.))دن کيشوت هاي  زمان ما در هر دو جناح اصلا غير از خود را نمى شناسد. هرچه مى خواهند براي ضرورت منافع ملى ما، عزت و اقتدار ما، ثروت وپيشرفت ماست  و معلوم است که تا وقتى جهان به دو اردوي ((ما)) و ((ديگران ))تقسيم شود، ((ما)) مى کوشد که بر ((ديگران )) غلبه کند. ((ديگران )) را بايد نابودکرد! اين است خواست  اعلام شده يا اعلام نشده دن کيشوت هاي بى اخلاق نابودي ديگران راه هاي گوناگون دارد که خشن ترين آن ها، ترور و جنگ است . حضار محترم ! امروز ديگر نمى توان با معيارهايى دوگانه در جهان زيست . نمى توانيم جنگ تمام عيار و بى رحمانه يک دولت را، به صرف اين که دولت است ودولت يک نهاد شناخته شده  بين المللى است ، عليه مردمان بى دفاع توجيه کنيم ، ولى عمل خشونت آميز آن مردمان را غيرانسانى و وحشيانه بناميم . طبيعى است که عکس اين مطلب نيز درست است . دن کيشوت در خيال خودآسياب هاي  بادي را غولان بدکار تصور مى کرد. همه کسانى که مسير تاريخ راسير رو به زوال و انحطاط مى دانند و جهان را جهانى تسخير شده به دست شياطين مى دانند که بر محور شرارت مى چرخد، همان راه دن کيشوت را دردشمن سازي طى مى کنند، ولى تفاوت بزرگ  ايشان با دن کيشوت در اين است که دن کيشوت خوش قلب و مهربان و انسان دوست نيز هست ، امادن کيشوت هاي زمان ما چون بى رحمانه ترور مى کنند و با ماشين عظيم جنگى  خود، مردمان را نابود مى کنند، حيات و امنيت و صلح جهانى را به طورجدي در معرض  تهديد قرار مى دهند کاري که دن کيشوت با همه قدرت بى نظير خيال پردازي خود، حتى  در پستوي ذهن خويش نمى توانست بپرورد. آقاي رييس !  دوستان محترم ! امروز جزو يکى از قضاياي مسلمى که در رشته شرق شناسى تدريس مى شود اين قضيه  است که غرب ، ((شرق )) را اختراع کرده است .

معلوم است که منظور اين نيست که شرق  امر موهومى است که وجود خارجى ندارد و تنها درتخيل غربى هايى وجود دارد که آن  را اختراع کرده اند، بلکه منظور اين است که آن شرقى که بخشى از کلمه  ((شرق شناسى )) را تشکيل مى دهد و با متدلوژي خاص مستشرقين مورد پژوهش قرار مى گيرد، چيزي است که نخست به دست غربيان اختراع شده و سپس مورد پژوهش قرار گرفته است . طبيعتا نبايد نسبت به حجم عظيم کار مستشرقان که در حوزه هاي تاريخى ، فقه اللغه  (فيلولوژي ) اساطير (ميتولوژي )، آداب و رسوم ، ادبيات ،علم ، دين و جغرافيا زحمات  جانفرسا کشيده اند، بى انصافى بکنيم و تحقيقاتى را که با سال ها پشتکار و کوشش و با دستمايه وزينى از علم و تجربه به دست آمده است تحقير کنيم . منظور از آن جمله  معروف ، نقد و داوري در باب ميزان کوشش ودانش مستشرقان نيست ، بلکه منظور اين  است که تمام اين تحقيقات علمى و تاريخى موخر است از و مبتنى است بر يک عالم  شرقى خاصى که در ذهن غربيان تخيل و اختراع شده است . شرق مخلوطى بوده است از رايحه عطرهاي گران قيمت و طعم تندادويه هاي مختلف و کاخ هاي افسانه اي با هزاران قطعه آيينه و طلا و فيروزه وبا مردم ((عجيبى )) که گاهى  بى اندازه مهمان نواز و سخاوتمند و گاهى بى اندازه خون آشام و بى رحم اند.

اين به  اصطلاح ((شرق )) در سفرنامه و قصه هاي شفاهى و داستان هاي بى نظير هزار و يکشب  براي نخستين بار جوانه زد. غرب شرقيان ، گرچه بنا به دلايل مختلف جامعه شناختى ، هيچ گاه سر از((غرب شناسى )) در نياورد، ولى از سنخ و جنس همان شرق غربيان است .آن چه در اين ميان حقيقتا اعجاب انگيز است ، تاريخ مناسبات شرق و غرب نيست ، بلکه به کارگيري زبانى است که  فقط و فقط خاصيت تحريک کنندگى واغوا دارد. امروز هر کس سخن از جنگ صليبى بکند و منظورش تحريک مسلمانان يا مسيحيان به جنگ باشد، قبل از اين که دعوت به کاري  بکند که خوشبختانه زمان آن گذشته است (در حقيقت دعوت به امر محال مى کند)،بايد گفت عملى غيراخلاقى و ناپسند انجام داده است .

دوستان !
دو کشور اسپانيا و ايران به دليل تاريخى و جغرافياي خاص خودمى توانند کشورها و ملت هاي مختلف را به زندگى مسالمت آميز و محبت وصلح بخوانند. اسپانيا، اروپا را به  غرب عالم اسلام متصل مى کند و ايران ،اروپا را به آسيا و کشورهاي اسلامى پيوند مى زند. از لحاظ تاريخى نيزوضعيت دو کشور مقتضى کوشش در جهت پيوند ميان  فرهنگ ها و ايجادموضوعات گفت وگوي ميان تمدن هاست . هفت قرن پيش دو تن از بزرگترين نمايندگان دو جريان عمده فرهنگ اسلامى يعنى  عرفان و فلسفه در اسپانيا با يکديگر ملاقات کرده اند. ماجراي ملاقات ابن عربى جوان با ابن رشد سالخورده را طرف جوان اين ملاقات وصف کرده است . درباره معانى رمزي اين  ملاقات مطالب زيبايى گفته اند، اماآن چه من مى خواهم به آن اشاره کنم ، جنبه سياسى و فرهنگى اين ملاقات است و نه ظرافت عرفانى و فلسفى آن . ملاقات بزرگترين عارف اسلامى با يکى از فيلسوفان اسلامى در اسپانيا،صدايى است که  از دل اسپانيا و اعماق قرن ها پيش ، ما را به گفت و گو،شناخت و محبت مى خواند و از اسپانيا،انتظاري بيش از اين نمى رود.اهميت اسپانيا فقط در عهد رنسانس نيست .

تنها اين مطلب که سروانتس يکى از آفرينندگان عصر جديد است بيان کننده اهميت زبان و فرهنگ اسپانيانيست . در قرن بيستم نيز اسپانيا جايگاه خاص خود را دارد. اين که  جنگ داخلى اسپانيا تعداد زيادي نويسنده و متفکر و روشنفکر را فراخوانده است نشان  مى دهد که وضعيت سياسى و فرهنگى اسپانيا تا چه اندازه مى تواند دروضعيت تمام  اروپا موثر باشد و نهايتا اين که در زمان ما شاعران اسپانيايى جزء بزرگترين شاعران  جهانند غزل اين شاعران به کمک طرفداران صلح وزيبايى آمده است و خواهد آمد. افلاطون درست مى گويد:((حقيقت و زيبايى با يکديگر پيوند دارند)). زيبايى شعر و موسيقى اسپانيادر روزگار سلطه آهن و سيمان و گلوله ، نعمتى بى نظير است . زبان ما نيز زبانى است که لطيف ترين تجربه هاي عاشقانه و عارفانه را با عمق و دقت  وصف مى کند. همه شاعران جهان به يک زبان سخن مى گويند. حافظ درست گفته است : يک نکته بيش نيست غم عشق وين عجب از هر زبان که مى شنوم نامکرر است متشکرم

بازگشت